الهي بمن ان ده كه لايقش باشم
مرا انگونه سازكه لايق عطاي توباشم
الهي به من ان ده كه درشان توباشد
مرا انگونه بساز كه درشان عطاي توباشم
الهي مرا ان ده كه دررضاي توباشد
مراانگونه ساز كه راضي برضاي توباشم
الهي بنده توهستم وبراين بندگي مفتخرم
مرا انگونه باش كه برخدائيت مفتخرباشي
الهي ببخشاي مرا كه بي پرده باتوسخن گفتم
چه باك كه نباشدپرده اي ميان دل ودلبرم
اميد۳۱/۲/۱۳۷۳
![]()
الهي بهرچه نظركنم توراميبينم
الهي هرصداكه گوش كنم توراميشنوم
الهي هرگلي راكه بوكنم توراميبويم
الهي بهرچه ميل كنم تورامييابم
الهي بهرجاكه ميروم نشان توميبينم
الهي بهرچه نظركنم كمال توميبينم
الهي بهرسوكه مينگرم جمال توميبينم
الهي زهرنشان كهميگذرم مثال تو ميبينم
الهي تودواي هردردي
الهي تووفاي هرعهدي
الهي توصفاي هرچمني
الهي توشفاي هرمرضي
الهي توعشقي توروحي توماهي
الهي تودردي تودرمان توآهي
الهي تودلبرتودلكش تودلجوي
الهي تودارا توبيدارتوهمسوي
الهي الهي الهي
دلم درپي ات گشته راهي
براي وصالت ندارم بجز
گناه وخطا واشگ وآهي اميد۲۹/۲/۱۳۷۳
الهي تومعبودي ومن عابد
الهي تومعشوقي ومن عاشق
الهي توقادري ومن ناتوان
الهي توعالمي ومن نادان
الهي توحاكمي ومن محكوم
الهي تورازقي ومن فقير
الهي توطبيبي ومن بيمار
الهي توحبيبي ومن تيمار
الهي توهستي ومن نيستي
الهي توهرچي ومن هيچي
الهي توربي ومن بنده
الهي توآقائي ومن شرمنده
الهي توعزيزي ومن ذليل
الهي توكبيري ومن حقير
الهي توقريبي ومن غريب
الهي تومحبوبي ومن مهجور
الهي توقاهري ومن مقهور
الهي توغني ومن محتاج
الهي توكريمي ومن گدا
الهي تورحيمي ومن بينوا مرادرياب امید۲۸/۲/۱۳۷۳
عشق
عشق يعني اوج تمايل يك موجود به موجود ديگر كه دارنده ان حاضر است جان خودرا فداي ان كند.اين پديده در ميان تمامي موجودات وجود دارد جمادات گياهان جانوران انسان جن وموجودات جهان ملكوت وجبروت وحتي خداوند موجودات فاقد حيات وشعور تماما عاشق خداوندند زيرا همگي تسليم اويند واين دلبستگي جبريست وملكوتيان وجبروتيان با اگاهي كامل محو اويند تنها ادمي وجن است كه عشق بر غير او ميدهد ولذا دربحث عشق تنها سخن از اينانست عشق با ارزشترين تمايل بشر است وميزان ارزش ان از كمترين درجه تابالاترين ان ميباشد ملاك ارزش عشق ارزش معشوق است هرچه معشوق بالاتر ارزش ان بالاتر است عشق به ماديات كمترين انست وبعد گياهان وجانوران وسپس انسان وحتي شيطان وفرشته گان ودرنهايت ذات باريتعالي است كه بالاترين درجه ميباشد حتي عشق خداوند به مخلوق وذات خود كه درروايات از ان ياد شده است.
دنيا پرست-گياه پرست-حيوان پرست-انسان پرست-شيطان پرست-فرشته پرست خداپرست
نفس آدمي
نفس گوهريست عجيب اگرازمطلبي بگريزدنيروي گريز ازان آن شيئ را بسوي اوبرميگردانديعني نفس دفع ميكند اماشيئ دفع شده جذب او ميشود ازطرف ديگر وقتي شيئ اي ازنفس دفع شود نفس بسوي ان گرايش پيداميكند اين دفع وجذب در كلام خداوند ورسولش بخوبي امده است خداوند ميفرمايد قل ان الموت الذي تفرون منه فانه ملاقيكم(8جمعه) ورسول گرامي ميفرمايند الانسان حريص علي ما منع دراولي ادمي ازمرگ ميگريزد اما مرگ اورا خواهديافت ودردومي ادمي نسبت بچيزي كه ازاو منع شده حريص است مانندقصه ادم ع
راه حل: بايد با نفس مبارزه نمود نفس ادمي راحت طلب است نبايد ازمشكل ترسيدوفراركرد بايدبسوي ان رفت وانراحل نموداما ازجائيكه ازاو بازداشته شده بايد گريخت نفس را ازممنوعه بايد فراري داد وبسوي انچه بي ميل است اجبارنمود.بايدنفس راساخت وراه ان ماندن درسختيها وفرار از راحتيهاست.
پدرعرفان اسلامي:
محي الدين عربي اندلسي
<%postnet2%>
برخي از واژه ها در عرفان
مطرب يا ساقي (خداوند)-ساز ياخم وكوزه(هوشمندي يا جبروت)-اهنگ(قوانين يا ملكوت) رقص(اعداد يا ناسوت)-ساغر يا پياله يا سبو يا جام(ادم)-مي ياباده ياشراب يااب انگور(اگاهي ونشاط) -حزن(عالم خاك)-عشق(عالم نفس)-حسن(عالم ملكوت)
ساحتهاي وجود انسان
الف –بدن(نفس جمادي ونباتي) يا طبيعت
ب-نفس حيواني(اميال
وغرائز) يا غريزه
ج-عقل يا نفس انساني(عقل معاش يا جزئي وعقل معاد يا كلي)
يا فطرت
د- دل يا قلب يا نفس الهي (كانون هستي انسان).نفس لطيف است بهرچه نظركندبرنگ همان درميايد
حجاب
با اينكه خداوند در همه جا حضور دارد چرا ادمي كه در محضر اوست نميتواند اورا مشاهده كند پاسخ روشن اينست كه عواملي ميان ما واو پديدار شده است كه انرا در عرفان حجاب مينامند فاصله عبدبا معبود مكاني نيست بلكه حجابي است(مع كل شئي لا بمقارنه وغير كل شئي لا بمزايله)
حجابها عبارتند ازگناه-جهل-منيت-غفلت ادمي بايستي اگاه باشد يعني خود وخداي خود را بشناسد و ديدار او بدون علم ميسر نيست اما داشتن علم كافي نيست بايد از گناه پرهيز نمود ترك واجب وانجام حرام مانع از رويت اوست غفلت خود مانع ديگريست اومي بايد لحظه اي از او غافل نباشد وبالاخره منيت نيز مانع مهمي است بايد خود را فرا موش نمود ومراد از خود همان تمايلات نفساني است
اصول عرفان نظري
الف-وحدت وجود (توحيد عارف) هستي حقيقي يك مصداق دارد وان خداست وبقيه جلوه اند(دريا وموج)
ب-انسان كامل(ولايت) تجلي تام اسماء خداست(امامان)
ج-عشق الهي منشاء ومقصد تجلي الهي خداوند مومنان را دوست دارد وانها نيز خدا را(يحبهم ويحبون الله)
د-نظام احسن عالم جز خوبي درجهان ديده نميشود
ه-وحدت شهود همه جهان تجلي اوست
و-وحدت تجلي همه جهان يك تجلي است(لا تكرار في التجلي)
ز-وحدت اديان مذهب عاشق ز مذهبها جداست عاشقان را مذهب وملت خداست